زندان الفسایس 129 سال پس از میلاد

کراس : هههههههی روزگار با ما هم بد تا کردی نگا باید تا آخر عمرم تو این دخمه بمونم ، ناگهان صدایی عجیب به گوش کراس رسید ، مردی پیر با یک طناب کراس را نجات داد ، کراس : ممنون پیری خیر از پیریت ببینی ، مرد : چی چی میگی بابا اون منم که باید اینو بگم نه تو ، کراس : حالا کی هستی و چرا نجاتم دادی ، مرد : من بودان دوره گردم و نجاتت دادم چون به پدرت الام مدیونم ، راستی از الام چغر چه خبر ، کراس : پدرم سه سال پیش برای نجات مردم ایزگارد به اونجا رفت و کشته شد ، بودان : چی اون الامی که من میشناختم بیدی نبود که به این بادا بلرزه چرا کشته شد ، کراس : اونشو دیگه نمیدونم ، بودان : یالا یالا بدو بریم تا نیومدن سراغمون

سرزمین ریوندل 129 سال پس از میلاد

بودان : جغله بلندشو بریم ، کراس : به من نگو جغله من 16 سالمه ، بودان : اینجا سرزمین خداست اینجا ریوندله ، کراس این همون سرزمین مردان کهنه ؟ بودان : آره ، ناگهان مردی با سربازانش ظاهر شد ، مرد : خوش آمدی بودان به خانه درویشی ما این کاخ مختص شماست ، بودان : الروند برای خوش گذرانی نیومدم برای پناه دادن کسی اومدم ، الروند : کی ، بودان : پسر الام ، الروند : پسر الام ، خوش آمدی جوونک اسمت چیه ، من الروند پسر ارندیل پسر تور هستم ، کراس : من کراس پسر الام پسر الویم پسر تورین سپر بلوط هستم ، الروند : آه پسر تمام اجداد تو مردانی بزرگ بودن ببینم تو چطوری بیا تو ، ببین این شمشیر جدت تورینه که من ساختمش ، کراس : جان !!!! داداش چند سالته ، الروند : من نامیرام و حسابش از دستم رفته فک کنم 600 یا 700 سالم باشه ، کراس : یا حضرت سپر بلوط ، الروند : از فردا تمریناتت شروع میشه ، کراس : اما ، الروند : هیچ وقت به یه الف نگو اما ، بدو بینم