جنگل های آتن 100 سال پس از میلاد

اینجا یه جنگل پر از درخت دور از هر هیاهو و جنگیه اینجا شهر آتنه پایتخت آردا جایی که انسان اولین بار پاشو گذاشت مرکز جهان ، بالای این شهر روی اون تپه یه برج ساخته شده از کوارتز به طول دویست میلیون متر اونجاس که آسمونو خراش میده و میره توی ابرا ، ما مردم آتن از خدامون بانو کوارتز فرمانبرداری میکنیم تا اینکه یه روز ، جارچیان شهر : مردم به هوش و گوش باشید زکریا و فرزندش یحیی چون بانو را زیر سوال بردند کشته شدند ، پیامبری بیاید تا این هیاهو را جمع کند ، من منتظر پیامبر جدید بودم که نزدیک بود یه بچه زیر اسبا له بشه که نجاتش دادم ، تام : های عوضی با بچه چیکار داری ، سرباز : ساکت باش موش کثیف تو از آشغالم کمتری ، حق با اون سرباز بود من یه انسان پوچ و بی خاصیت بودم تا اینکه ، رامشگراهای بانو اومده بودن تا ساز بزنن ، من پیش یه رامشگر رفتم و گفتم : ببخشید آقا میتونم سازتونو دست بگیرم ، رامشگر : این ساز که بچه بازی نیست اگه سازو میخای باید کار کنی ، داستان من از اون روز کار کردن شروع شد ،  دو سال کار کردم تا اینکه ، رامشگر : خب خب خب دوسال کار کردی و شاگردیمو کردی حالا منم جبرانش میکنم ، تو از الان مجوز ساز زدن رو داری و یه رامشگری ، انقد تو کوچه ها و خیابونا ساز زدم که یه ساز زن معروف شدم و منو برای تبدیل کردن به رامشگر شخصی بانو کوارتز پیش پیشکسوت اینکار بردن ، پیشکسوت قبولم کرد و دیگه واسه خودم برو بیایی داشتم ، یه روز فهمیدم که بانو چه موجود کثیفیه ، اون مردمشو میکشت و کارهای چندش آور انجام میداد منم ترسیدم و به جنگلی که توش به دنیا اومدم فرار کردم ، این شروع داستان تام جوان بود آیا تام میتواند راهش را ادامه دهد